
سپیده هستم . البته اسم اصلی من مریمه ولی اسم وبلاگیم اینه. نگید نگفتید.
شمارو به خوردن پیتزامارمولک دعوت میکنم
آرشیو
تماس با من
آرشیو وبلاگ
دی 1388
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
لینک ها
red-pink
رنگین کمان عشق
پسران ترشیده
پیمان the one
بهونه
افق
خط خطی
میهن تصویر
پای تو سوختم بی وفا
جدید ترین آهنگ های رپ فارسی
خاکستر گل سرخ
itexpress
سی تا نما با عشق
زندگی
روشن گری و خرد ورزی
مثل همیشه
ثمین(خونه کوچک تنهائیم )
سپیده
پارمیدا
ذهن زیبا
سهاب
عاشقانه های گل یاس
آریا
گل آتش
یک پسرونه آرام
من و تنهائی
یواشکی
اعترافات
شب های مهتابی
تنهاتر از تنها
آسیه
پری
دریای درون
مژگان
دیوونه خونه
زهرا
جمشید امینی
کویر سبز
تنور داغ من
پرستو
آلونک
متین
خواندنی
رختخواب دوشیزگی
دیده پنهان
صحبت هائی با بوی پا
نگار
از هر دری سخنی
حکایت دل
طراحی وب سایت
قالبهای رایگان وبلاگ
زنان ما را جستجو میکنند تا آنها را درک کنیم، نه آنکه آنها را دوست بداریم.
اسکاروایلد
شنبه پنجم دی 1388-21:43 | | سپیده | گروه |لینک به نوشته

اشک زن قویترین نیرویی است که از آب به دست میآید
پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388-22:3 | | سپیده | گروه |لینک به نوشته

از جمله علل افسردگی مرگ آرزوهاست. این که به جایگاهی برسیک که خیال کنیم به هیچ صورتی نمی توانیم به آنچه که آرزویش را داشته ایم دست یابیم و ناچار شویم که به آنچه داریم بسنده کنیم و اگر خوب بنگریم آنچه هستیم را قابل توجه و با ارزش نمی یابیم و احساس بی ارزشی و بیهودگی بر ما حاکم می گردد.
آرزوهایت را پاس بدار اما خود را محدود به خیالبافی و خیال پردازی های دور دست مکن . هیچ غیر ممکنی وجود ندارد اما برای امکان بروز هر آرزوئی شرایط و زمان خاصی لازم است و شاید لازم باشد که تا فراهم شدن آن صبر کردن را بیموزیم و صبوری را تجربه کنیم . قدری آسوده بنشینیم و به آنچه داریم دوباره بنگریم و قدر همه چیزهائی که داریم را بدانیم و شکر نعمت ها را با استفاده صحیح از آنها به جای آوریم و باور کنیم که با جور دیگر نگریستن . کاهش انتظارات در حد توان و شرایط فعلی خود می توان شادمانه زیست.
البته گاه تضادهای روانی و کشمکش های درونی آن چنان انرژیمان را به هدر می دهند که احساس ناتوانی و فقدان انرژی بر ما مستولی می گردد و حتی جرات فکر کردن به آرزوهایمان را نیز از دست می دهیم و نسبت به همه کس و همه چیز بی تفاوت می شویم و این همان حالت افسردگی ست که با مدیریت تعارض ها و تضادهای درونی می توان بر آن غلبه کرد و به بسیاری از آرزوهای به ظاهر دوردست رسید.
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388-16:41 | | سپیده | گروه |لینک به نوشته

۱ : نیازهای حیاتی مانند غذا - خواب - نیاز ج ن س ی - نیاز به مسکن راحت و امن
۲ : نیاز به تفریح - بازی - اکتشاف - تنوع
۳ : نیاز به تعلق داشتن - رابطه - مهرو محبت و داد وستد عاطفی
۴ - نیاز به قدرت - مالکیت -توانائی دخل و تصرف دنیا
۵ - نیاز به آِزادی ُ حق رای و حق انتخاب
شما به کدام مورد بیشتر توجه دارید ؟
پنجشنبه سی ام مهر 1388-23:41 | | سپیده | گروه |لینک به نوشته

سلام دوستان خوبم
قبل از این که چیزی بنویسم باید اعلام کنم که ۲۷ مهر تولد وبلاگ من بود . یک سال و دو روز از تاسیس این وبلاگ گذشت. امروز که دارم مطالب این وبلاگ رو مرور می کنم میبینم که تجربه بسیاربسار قشنکی بود. اینجا جائیه که آدم میتونه هرچی توی وجودش داره بیرون بریزه بدون هیچ ترسی....
دم به كله مي كوبد
و شقيقه اش دو شقه مي شود ،
بي آن كه بداند
حلقه آتش را در خواب ديده است
عقرب عاشق .![]()
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388-9:14 | | سپیده | گروه |لینک به نوشته

از او داستانهای شگفتی میخواستند و میتوان گفت که شگفتی قابل انتقال نیست، ماه بنگال با ماه یمن یکسان نیست، ولی آن را با همان کلمات توصیف میکنند. ![]()
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388-8:34 | | سپیده | گروه |لینک به نوشته

زنی عصبانی شد، یقین بدانید که یک کار انجامنشده دارد و چارهاش در این است که به عصبانیت تظاهر کند
یعد از چند وقت برگشتم. این روزها سرم خیلی شلوغه ولی خوب شلوغیه شیرینیه
دوشنبه ششم مهر 1388-9:5 | | سپیده | گروه |لینک به نوشته

امیدوارم با آدمهایی آشنا بشی که زاویه دید متفاوتی دارند
جمعه شانزدهم مرداد 1388-9:0 | | سپیده | گروه |لینک به نوشته

وقتی همه به یک شکل میاندیشند، در واقع هیچکس نمیاندیشد
جمعه دوم مرداد 1388-0:5 | | سپیده | گروه |لینک به نوشته

دیروز خونه پدر همسرم بودم . نزدیکای ساعت ۳ یک دفعه صدای یک جیغ بلند زنانه اومد. همگی رفتیم ببینیم چه خبره . زن همسایه بالائی داد می زد و گریه می کرد و می گفت وای فرهاد مرد وای فرهاد مرد.
من و ساناز ( خواهر همسر ) رفتیم بالا . هر چی ماساژ قلبی دادیم. هیچ فایده ای نداشت. فرهاد در سن ۴۵ سالگی از دنیا رفت.
دست من روی نبض کاروتیدش بود که نفس آخرشو کشید و همه چی تموم شد. خیلی ناراحت شدم. خیلی....![]()
اومدم خونه یک دفعه یاد بابام افتادم که شهریور ۲ سال پیش رفت. انقدر گریه کردم
که حد نداشت. دیگه با کلی دلداری و آب قند و گلاب خوب شدم.
روح همشون شاد![]()
سه شنبه سی ام تیر 1388-18:13 | | سپیده | گروه |لینک به نوشته


